تبليغاتX
ღ♥ღ♥˙·▪●آخه دل من●▪·˙♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥˙·▪●آخه دل من●▪·˙♥ღ♥ღ

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

**نیما **

سفری بی همراه،


گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...



**مائده**

زندگی هنگامه فریاد هاست ، سرگذشت و درگذشت یادهاست ، عاشقی فریاد تنها بودن است ، رنج ما تاوان انسان بودن است ...


**حنانه**

وقتی قدرت عشق بر عشق به قدرت غلبه کند ،

دنیا طعم صلح را می چشد .






ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط zohreh|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط zohreh|

روزی که در تمام شب های زندگیم حتی به خواب هم نمی دیدم زیستن از جایی که در هوایش نفس کشیدم

 

عاشق شدم وتمام از دست داده هایم را بدست آوردم  ...... عاشق دلی شدم به نرمی ولطافت ابرها ، ابری که

 

وقتی میگریید ومیبارید وجود تشنه ام را سیراب می کرد.......!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط zohreh|

زهره (خودم ) : دومین سیاره منظومه شمسی  ، شکوفه

 

فاطمه : نام دختر گرامی حضرت محمد ( ص)

 

مائده : طعام ، خوان وسفره ، خوراک ، نام سوره 5ام  قرآن مجید

 

مجتبی : برگزیده ، لقب امام حسن (ع) ، پسندیده

نیما : ریزه ، کوچ ، خرد ، نام تخلص ، علی اسفندیاری شاعر نور پرداز وپدر شعر نو (نیما یوشیج)

 امید : آرزو ، رجا ، اهل ،آرمان

 

هومن : نیک اندیش ، دارای فر ونیکو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط zohreh|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط zohreh|



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط zohreh|

سلام بچه ها  میدونم همتون خوفین!!!!!!

 

یه خواهش دارم ازتون بعد بازدید از این وبم در

 

لینکا˙·▪●آخه دل من2●▪·˙(خودم)به این یکی وبم سربزنین

 

منتظر نظراتون هستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط zohreh|




اندیشه کنان از خود میپرسم!


بعد من چه کسی نامت را صدا خواهد کرد؟


چه کسی بغض تورا میفهمد؟


چه کسی با خنده ی خود به تو جان میبخشد؟


با خودم میگویم بعد من چه کسی با تو سخن میگوید؟


چه کسی راز دل تنگ تو را میداند؟


آن زمان که هوای چشمان قشنگت ابریست


بر دامن کدامین صحرا خواهی بارید؟


من نباشم چه کسی همدم شب های بلندت باشد؟


چه کسی شب همه شب بر سر سجاده


دعا خواهد کرد تا که سالم باشی؟


چه کسی نذر خود با کبوترهای رضا


بابت رفع بلا از سر تو ادا خواهد کرد؟


چه کسی قول وفا خواهد داد؟


چه کسی از تو، تو را خواهد خواست؟


چه کسی لایق دنیای من است؟


آری با خود می اندیشم


چه کسی؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط zohreh|




"دوستت دارم"


چقدر دلم برايت تنگ شده


آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد


عزيز قلب من اي کاش مي شد


اشک هاي توفاني ام را قطره قطره جمع کرد


تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني


اي کاش مي شد فقط يک بار فرياد بزنم دوستت دارم


و تو صدايم را مي شنيدي


نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟


اي کاش به جاي عکس زيبايت وجود نازنينت پيش رويم بود


و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی


به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي


شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم


اما؛حال خوب مي دانم


که فقط با شنيدن نام زيبايت چشمانم بي اختيار مي بارد


اي اميد آخرينم بدان که هر روز


هر ساعت و هر لحظه به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم


تا فقط يک بار بتوانم چشمانم را زنداني نگاهت کنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط zohreh|



به نام آنکه می دانم تنهایم نمی گذارد


! نمیدانم


یا دل من گرفته یا آسمان همیشه بارانیست


از تو آری...از تو


باید می گذشتم تا شاید به آخر قصه می رسیدم


آخر قصه ی من و تو


که می دانم هیچوقت ما نمی شود


 تو آمدی و آرزوی ماندنت بر دلم ماند


چه می خواهی؟! چرا نمی گویی؟


چرا این گونه مجنون وار


مرا به دنبال خود می کشی؟! چرا نمی گویی؟!

 

بگو...بگو تو خود خوب

 

می دانی که هنوز بی قرار و عاشقم

 

حرفی بزن..سخنی بگو


چرا اینگونه خسته ام میکنی؟


 در کدامین قصه این گونه شکستن رسم عاشقیست؟


در کدامین دادگاه جرم عاشقی رنج و غم است؟


تا به کی اینگونه دیوانه وار فریاد بزنم؟


گل من! عزیز دلم


کدامین گناه ما را اینگونه آشفته کرد؟


به کدامین حدیث عاشقی این گونه گرفتار شدم؟


به کدامین سخن نگفته بردار شدم؟


عزیز دلم به کدامین گناه این گونه مجنون شدم؟


دگر اشکم مرا یاری نمی کند


هر روز آرزوی مردن دارم


بعد تو قسمت من مرگ است


 هنوز هر صبح تا شام چشم بر قاب پنجره دوخته ام تا


شاید قاصدی خبر خوشی از تو بیاورد


یادم می آید؟


 قاصدی را با به پرواز در آوردم تا خبر عاشقی ما را به فرشتگان


 آسمان بگوید؟

 

آری هنوز منتظرم


 تا قاصدکم برگردد و به او بگویم:با رفتن تو او هم از کنار من


 رفته است و دیگر حتی از سایه اش بر دیوار دلم نمانده است


 قاصدکم به او بگو


 قول میدهم فقط یکبار با هم باشیم و


دگر مرگ را عاشقانه بپذیرم


 فقط یکبار

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط zohreh|



این روزها کلمه ها را گم کرده ام


می گویند سفیدی کاغذ بیهوده نیست. پس بگذار سفید بماند



اصلأ انگار این روزها اوس است که نمی گذارد برایش بنویسم



شاید به خاطر آن کارهایی که می توانستم و نکردم



شاید برای ....



مرا ببخش اگر این همه بد شدم.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط zohreh|



روزی آمد که دل بستم به تو


از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو


روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم


یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم


روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!


گفتی آنچه که میخواهم باش


از آنچه که میخواستی بهتر شدم


گفتی تنها برای من باش


از همه گذشتم و تنها مال تو شدم


روزی آمد تنها شده ام


باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام


راهی ندارم برای بازگشت


به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت


نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی


نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی


میدانستم تو نیز مثل همه …


فرياد زدم و گفتم دیگر مهم نیست بودنت


اما تو كه ميدانستي نبودنت چقدر مهم است


این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را


دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا


مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!


نمیدانستم برایت کهنه شده ام


هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام


مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم


قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم


تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من


میمانم با همان تنهایی و  غم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط zohreh|


هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت


تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم


هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو


با یاد تو با عکسهای تو


با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند


تا زمانی که نفس میکشی


نفس میکشم به عشق نفسهایت


که هر نفس آرامش من است


هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است


وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن


با اشکهایی که میريزد از چشمانم


اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را


  شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن


شوق دلتنگی و انتظار را میدهد


این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد


میترسم ، میترسم ، میترسم !


یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!


میخواستم بپرسم که :


عزیزم هنوز مرا دوست داری؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط zohreh|

 

وقتی سرت بر روی شانه هایم بود، دستانم درون موهایت بود


آرامش را از صدای تپشهای قلب مهربانت حس میکردم


حس میکردم دیگر تا ابد مال منی 

 

 همانطور که تو حس میکردی که من مال توام


دلت میخواست یک سکوت عاشقانه بین ما باشد

 

 دلم میخواست این سکوت همچنان پا برجا باشد


دلت میخواست همیشه سرت بر روی شانه هایم باشد

 

 دلم میخواست شانه هایم تا هر زمان که بخواهی در اختیار تو باشد


دلت میخواست باور میکردی که رویا نیست

 

دلم میخواست همچنان درون رویاهایت باشم


رویایی مثل واقعیت ، اینکه تو در کنارمی

 

مثل من که پر از احساسم پر از احساس عاشقانه ای


دلم میخواست تمام نشود هیچگاه در کنار هم بودن 

 

دلت میخواست به خواب روی زمانی که در آغوشت بودم


آرام باش در کنارم، به هیچ چیز جز عشقمان فکر نکن ژ

 

تنها حس کن مرا ،بشنو صدای زمزمه های قلب مرا


سرم را بر روی سینه ات گذاشتم تا

 

بشنوم صدای تپشهای قلب تو را ….


شنیدم صدای دریایی از احساس که

 

 آهنگ امواجش دیوانه میکرد مرا

 

 مهربانی اش عاشقتر میکرد مرا


نگاه کردی به چشمانم ، خیره شدم به چشمانت

 

میتوانستم بخوانم آنچه درون آن چشمهای زیبایت است


شوق دیدار را میخواندم از چشمانت 

 

 حس عشق را میخواندی از چشمانم

 

 بیقراری عاشقانه را میدیدی در چشمانم

 

آرامش در کنار هم بودن را میدیدم در چشمانت


و اینگونه شد که بیشتر ماندیم در کنار هم

 

 تا بچشیم طعم شیرین عشق را با هم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط zohreh|

 

و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟


و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!


و هنوز دست و پا میزنند


ذهن خسته ام...


قلب درمانده ام...


چشمان بهت زده ام...


حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط zohreh|


عزیزم دلم گرفته


دلم برایت تنگ شده


دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم


دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم


آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم


عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم


کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد


کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت


هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم


هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم


کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی


کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید


به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی


من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم


اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟


هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟


هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟


طاقت دوری تو را ندارم عشق من


مگر من جز تو چه کسی را دارم ، تو را دارم که دنیای منی


خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر


دلم برای دنیایم تنگ شده دنیای من


دلم گرفته ای دنیای من


راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم …


میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم


بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال شوم


بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم


عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده …

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط zohreh|



اینجا در قلب من حد و مرزی


برای حضور تو نیست


به من نگو که چگونه بی تو


زیستن را تمرین کنم


مگر ماهی بیرون از آب


می تواند نفس بکشد؟؟؟


مگر می شود هوا را از


زندگیم برداری و من


زنده بمانم؟؟؟


بگو معنی تمرین چیست؟؟؟


بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟


بریدن از خودم را؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط zohreh|


خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم


خسته شدم بس که از سرما لرزیدم


خسته شدم از بس شبها به جای تو تنهاییم را به آغوش کشیدم


خسته شدم از بس که این کوره راه ترس آور زندگی را


هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد


خسته شدم بس که تنها دویدم


اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن


می خواهم با تو گریه کنم


خسته شدم بس که تنها گریه کردم


می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم


خسته شدم بس که تنها ایستادم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط zohreh|



خداوندا !
مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم
 پس مرا  دریاب


و به سوی خویش بازگردان 

دستان مهربانت را بگشا


که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط zohreh|




کاش
میشد زندگی همیشه با هم بودن بود

در کنار هم،با هم،میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم

تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت

حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است

لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است

ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم

تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد

بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند،  

وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند

کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار

هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم،

اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد

می تابد و لحظه هایم را گرم میکند

 گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند تا تو را نوازش کنم

تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند

بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را

کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود

کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار...

من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم

که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط zohreh|




گاه
دلتنگ مي شوم



دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها

 گوشه ای مي نشينم و حسرت ها را می شمارم



و باختن ها را


و صدای شکستنها را


و وجدانم را محاکمه می کنم!


من کدامين قلب را شکستم و كدامين اميد را نا اميد کردم و


کدامين احساس را له کردم و



کدامين خواهش را نشنيدم و به کدام دلتنگی خنديدم


که اين چنين دلتنگم؟!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط zohreh|




نمیدانی چقدر دلم میخواهد چشمانم را

به هر چه که گذشته است ببندم

و به روبرو نگاه کنم

به فردایی که دوست دارم تو هم در آن باشی

به روزهایی که از حس خواستنت سرشار است

از لحظه هایی که عقربک هایش رابه آستان با تو بودنم پیوند میزنم

و شبهایی که سیاهی اش را با حسی ناشناخته

به روشنی نگاه تو میدوزم

دوست دارم با خودم تمام واژه های سپیدی که

تورا برایم معنا میکند تکرار کنم

خوب میدانی

خوب میدانی که من با ثانیه ثانیه با تو بودن زندگی میکنم

و لحظات بی تو بودن را با بی رحمی قتل عام میکنم

هر چند که میدانم هر چه هم این لحظات را بکشم

باز باید برای داشتنت با روزگار ستیز کنم

اما ...

برای دقایق نداشتنت چاره ای نمیاندیشم

و برای آن وقتهایی که هستی

در دلم جشن برپا میکنم و با نگاه رویاییت

جای جای دلم را آذین میبندم

نمیدانم میدانی یا نه لحظه تولد من

به همان ثانیه ای برمیگردد

که تو برای اولین بار به من گفتی

دوستت دارم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط zohreh|




قلبم
شاتر دوربین عکاسی‌ای است . . .

که منم به تو که می‌رسم، تند می‌زند

برای ثبت لحظه‌ها . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط zohreh|




من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟


پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فرياد می زنم

تنهاييت برای من

غصه هايت برای من

همه بغضها و اشکهايت برای من

بخند برايم بخند آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هايت را…

صدای هميشه خوب بودنت را

دلم برايت تنگ شده

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط zohreh|




شکستنــی رفــع بلاســت. . . امـــا . . .بــــاور نمیکنــــد دلــــم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط zohreh|

http://sites.google.com/site/etemadaz/2546241.jpg


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط zohreh|

عکس | بک گراند | والپیپر | تصویر زمینه | عکس جالب | عاشقانه | رویایی | عشق | لاو | عکس عشق | تصویر عشق | تانگوی عشق | عکس لاو | عکس عاشقانه | تصویر عاشقانه | عکس های دیدنی زیبا | تصاویر دیدنی | تصویر بک گراند عاشقانه | تصویر والپیپر عاشقانه | بک گراند لپ تاپ عاشقانه | تصویر زمینه لپ تاپ عاشقانه | تصویر رویایی و عاشقانه | عکس رویایی و عاشقانه | عکس عشقولانه | تصویر عشقولانه | عکس عشقی | والپیپر لاوی | تصویر زمینه لاوی | بهترین عکس های عاشقانه سال | کادوی ولن تاین | عکس ولن تاین | عکس روز عشق | والپیپر روز عشق | والپیپر ولن تاین | عکس های دیدنی ولن تاین | عشق و ولن تاین | تصاویر زیبای ولن تاین | عکس های دیدنی ولن تاین | تصاویر زیبای عشقولانه

تو چشمتون چه قصه هاست،نگاهتون چه آشناست

اگه بپرسین از دلم ،میگم گرفتار شماست

نگاهتون پیشه منه،حواستون جای دیگس

خیالتون اینجا که نیست ،پیش یه رسوای دیگس

میمیرم از حسادت،دلی که دلدار شماست

کاش می دونستم اون کیه ،که این روزا یار شماست

خوشا به حال اون کسی،که توی رویای شماست

شما گناهی ندارین،این روزگار بی وفاست

تو خلوت شبونه ام ،خالی فقط جای شماست

تو جام می تموم شب،نقش دو چشمای شماست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط zohreh|

اگه یه خودکار داشتی که به اندازه دو کلمه جوهر داشت برام چی می نوشتی؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط zohreh|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط zohreh|


تصاویری که می بینید حاصل کار (Bovey Lee) هنرمند هنگ کنگی است و تنها با برش اشکال
و تصاویر بر روی صفحه کاغذ سفید بوجود آمده که در نوع خود بسیار زیباست ...
 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط zohreh|


آخرين مطالب
» مخصوص پیام های خوشمل شماست ..(راستی به اون یکی وبمم سر بزنین ▪●آخه دل من2●▪
» چند Nکته جالب
» باتمام دلبستگی هایم باید روزی بروم ........
» >>معنی اسماتون دوستای عزیزم<<
» از اون لحاظ
» رودر بایستی با خودم !!!
» توجه توجه
» با خود می اندیشم
» دوستت دارم
» کدام گناه

Design By : RoozGozar.com